سلام مادر خوبم ....

دلم برایت تنگ شده است....

خیلی خیلی تنگ...

ولی این روزها نمیدانم چرا احساس میکنم بیشتراز قبل همراهم هستی....

شاید خدا سفارشم را کرده باشد که تنهایم نگذاری!

نمیدانم؟!

این چند وقت خیلی هوس کرده ام که به تو بگویم:دوســـــــــتت دارم....

نمیدانی میخوانیش یا نه!

ولی من همنچنان خواهم نوشت:

دوســــــــــــــــــــتـــــــت دارم ♥♥♥



تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 20:40 | نویسنده : parto |
موضوع انشاء:  خوشبختی


                                                                                       بنام خدا

خوشبختی یعنی:

 

                                                          قــــــــــــــلــــــــــب 《 مـــــــــــادرت 》بــتـــــــپــــــــد



                                                                                      پایان





تاريخ : جمعه بیست و نهم آذر 1392 | 0:8 | نویسنده : parto |

خیلی دوست داشتم میدانستم دستان مادر چه حسی دارد ... 

خیلی دوست داشتم آن گرمایی که همه از آن حرف میزنند را حس میکردم ... 

خیلی دوست داشتم عشق تورا میفهمیدم ...

 خیلی دوست داشتم بستن بندکفش هایم را تو یادم میدادی ... 

اگر تو یادم داده بودی، بنده کفش هایم را تنها برای یکبار میبستم ...

 خیلی دوست داشتم شب بعد از دیدن چشم های تو به رختخوابم بروم ...

 چشم های اگر بودند چراغ بودن برایم و کابوس تاریک خوابم را روشن میکرد ... 

خیلی دوست داشتم به تو سلام کنم با تو خداحافظی کنم...! 

از آن خداحافظی هایی که فوقش چند ساعتی طول میکشید نه تا ابد ... 

از آن خداحافظی های مادرانه ... 

خیلی دوست داشتم صدایت را میشندیدم ... 

بگذارم آن حرفی که برایش این همه مقدمه چینی کردم بگویم :

خیلی دوست داشتم مادر داشتم ...



تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 14:20 | نویسنده : parto |

                                                 خواستنت جایی در اعماق وجودم ریشه دوانیده 

                                                              همین روزهاست که متولد شود 



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 | 15:34 | نویسنده : parto |

حس عجیبیست دلتنگی ... 

دلتنگ شدن برای آنکه دوستش داری ... 

دل تنگ شدن برای آنکه نیست ... دلتنگ شدن برای خودت ...! 

اما من دلتنگم نه برای خودم و نه برای کسی دیگر... 

من امشب دلتنگ خدایم شده ام! ! ! 

دلتنگ سایه اش ... دلتنگ برای اشک هایش ... چند وقتیست فکر میکنم که خدا با من قهر کرده است ...

 میترسم ....

 میترسم از اینکه خدا را رنجانده باشم ... 

خدایا آمده ام منّت کشی ... منت تو را نکشم پس منّت چه کسی را بکشم ؟! خدایــــــــــا :

مـــــــــــــرا بـــــــــبــــــــــخش !!!

 بیا بازهم مانند قبل با هم دوست صمیمی باشیم ... ♥♥♥



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم آبان 1392 | 19:32 | نویسنده : parto |
سلام مادر ...

چه میکنی با بی وفایی هایم ...؟

چه میکنی با گله هایم ....؟

نبودنت بیشتر از قبل حس میشود ....

انگار با من قهر کرده ای !!! دیگر به خواب هایم هم سر نمیزنی ...

خودت بگو چکار کنم با جای خالی تو ؟!

آنقدر با خودم حرف هایم میگویم که فکر میکنند دیوانه شده ام !!!

برایم سخت است نفس کشیدن در هوایی که تهی از نفس های توست ....

گرمای دستانت را کم دارم ....

بدون گرمای وجود تو ، سرما تا مغز استخوانم را فرا گرفته است ...

نمیدانم دیگر چه بگویم  ؟!!!

فقط دلم تنگ است برایت ....

همین ♥♥♥♥♥...... 



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 | 21:18 | نویسنده : parto |
دیگر برایم فرقی نمیکند دست کودکی را در دست مادرش ببینم ...!

دیگر برایم دیدن بوسه ی مادری بر صورت فرزندش زجرآور نیست ...!

دیگر وقتی تنهایم بلند داد نمیزنم و نمیگویم:  مـــــــــــــادر  ....!

دیگر ....

راستش از این بی تفاوتی ها میترسم ...

میترسم به بی مادری عادت کرده باشم ...

یا شاید مُرده ام و خبر ندارم ...!!!

نمیدانم ؟!

اما همان اندازه میدانم که در دنیا یک مادر کم دارم و این یعنی:  

من هیچ ندارم ...!

من از بی مادری میترسم ...



تاريخ : شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 0:51 | نویسنده : parto |
 دلم روبه راه نیست ...!

نه محبتش سر جایش است و نه کسی نازش را میکشد . خسته شدم از بس ناز کشیدم و نازی ندیدم ...

حرفم با شما آدم هاییست که چیزی جز یک ادعا نیستسد ...

محبت نابتان را برای خودتان نگهدارید !!! دلم را نشکنید ] مادری کردنتان پیشکش ...

دستانتان بوی منت میدهد ، بشوییدش بویش خفه ام کرد ...

کجایی آی تویی که گفتی محبت کنی ، محبت میبینی ؟!!

حال مرا ببینی ، حرفت را فراموش خواهی کرد ...

من محبت کردم و درد دیدم ، زجر دیدم ...

دیگر از قلبم هم خجالت میکشم ...!

آبرویش را بردم از بس از این و آن محبت را گدایی کردم ، ندانستم انقدر خسیسند این آدم ها ...!

دلم مهربانی میخواهد ...

دلم نوازشی میخواهد از جنس دستانی با بوی ناب ناب محبت ...

خدایا ...:

مگر از رگ گردن به من نزدیک تر نیستی ؟؟؟پس کجایی ...؟! نکند رگی در گردن من نیست ؟!!

دلم محبتی از جنس خودت میخواهد . بی منت ، بی به رخ کشیدن ، بی دلیل ...

دلم محبتی از جنس آسمان خدا میخواهد ...

کجایی پس ؟؟!

سرچشمه ی محبتم که پیش توست ، کمی فکر من هم باش خدایا ...

محبت میخواهم ...

محبتی از جنس وجود مادرم ... 

همین .



تاريخ : جمعه بیست و ششم مهر 1392 | 1:42 | نویسنده : parto |
دارم خفه میشوم ...!

حرف های نگفته ام دارد گلویم را میدرد ...

قلبم از فولاد نیست ، توان این همه فشار را ندارد ...

درد دارد وقتی پر از حرفی و تنها یک را پیش رویت است : سکوت ....

آدم های خوب دور و برم ، بفهمید قلبم میشکند وقتی خوشحالم از سر و کولم بالا میروید و وقتی تنها ذره ای از

غم هایم را بیرون میریزم ، همه تا آنجا که میتوانید ، دور میشوید دووووووووووور ....

آی دوستان نابم ، اگر این روزها بیشتر از قبل میخندم ، کاش میفهمیدی درد هایم بیشتر شده اند ...

حرف دارم برای گفتن اما حیف ، حیف گوشی نیست برای شنیدن ...

به من نگویید سرخوش ...!

من از درون دارم میسوزم ...

آب داری خاموشم کنید ، ندارید ؟ لطفا لااقل هیزم در آتش وجودم نریزید ...

خدایا این حق من نیست ...

حق من نیست که الان این حرف ها را بزنم ...

دستان تنهایم شما دیگر چه بلایی سرتان آمده است ؟ چرا انقدر میلرزید ؟!!!

تا ابد هم بلرزید آغوشی گرم نخواهید یافت ...

با همان زبان بچگانه ای که هیچگاه زندگی اش نکردم بگویم : آغوش گرمی که بهانه اش را میگیرید ، رفته است 

پیش خدا ...

خدایا من نفمهمیدم بچگی یعنی چه ! لااقل بگذار کمی جوانی کنم ، دلم خوش باشد که جوانم ...

به جان خودت قسم خدایا دارم خفه میشوم ...!

سیر ِ سیرم از بس حرفهایم را خوردم ...

آی خدا تو که میدانستی تیشه یار همشیگی من اس پس چرا دلم را از شیشه آفریدی ؟؟!

کاش سنگ بودم ، سنگ ...

خدایا ...

حرفهایم را ناشکری ندان ، خودت که از حال قلبم خبر داری ...




تاريخ : جمعه نوزدهم مهر 1392 | 3:0 | نویسنده : parto |
 مادرم سلام ...  

دلم برایت تنگ شده بود ، چندبارهم آمدم اما توان نوشتن نداشتم ... 

راستش را بخواهی این روزها احساس میکنم بیشتر از قبل تنهاترم ... اینجا کسی حرف مرا نمیفهمد ...  

راست میگویند که جهنم هرکس آنجاست که حرف او را نفهمند ...

اگر بودی این جهنم برایم بهشت می شد ...

 رفتی و فکر نکردی که نیمی از روح مرا هم با خود بردی ...  

 من فقط کمی محبت میخواهم . یعنی ذره ای محبت برای من پیدا نمیشود ....؟!



(ببخشید مادرم هربار به اینجا سر زدم از تو گله کردم اما چکار کنم که جایی جز اینجا نیست که بتوانم حرف هایم راحت بگویم .... به هر حال گله هایم را به دل نگیر و تنها این جمله ام را به یاد داشته باش : دوســــــــــــتت دارم تا بی نهایــــــــــــــــــــت.... ♥)



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | 23:12 | نویسنده : parto |
گاهی وقتها دلم برای خودم میسوزد ...!

چه زجرها کشیده این دل ...

دلم چگونه دوام آوردی ؟؟!

چگونه دوام آوردی سالها خانه ات تاریک باشد ؟!

چگونه تکه تکه نشدی آن هنگام که خبر سفر بی بازگشت عزیزت را به تو دادند ؟!

این چه شکسته شدنی بود که صدایی نداشت ؟!

چگونه وقتی تو محبتی ندیده ای ، محبت میکنی ؟!

وای که چقدر زجر کشیدی تو ...

من خودم شرمنده ی توآم ...!

چرا حرف نمیزنی ؟! چرا نمیگویی دلخوشی این روزهایت چیست که اینگونه زندگی ات را ادامه میدهی ؟!

چرا پاسخ نمیدهی که چه چیزی مونس این روزهایت شده است ؟

بگو بگذار همه بدانند ...

اما نه نگو !!!

بگذار تنها خودم و خودت و خدا بدانیم ...

میترسم یگویی و از من بگیرند آرام جانم را ...



تاريخ : پنجشنبه هفتم شهریور 1392 | 23:23 | نویسنده : parto |
ﮐﺎش ﺷﺒﯽ، ﺭﻭﺯﯼ ، ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻥ ﺗﻮﺗﮑﺮﺍﺭ میشد : ﻧﺎﻣﻢ...

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور 1392 | 17:0 | نویسنده : parto |
مادر سلام ...

اگر این روزها کمتر با توحرف میزنم فکرنکن که فراموشت کرده ام ...

راستش این روزها دلم  هم مانند خودم روزه ی سکوت گرفته است ...

حرف برای گفتن دارد اما ....

اما ترجیح میدهد سکوت کند ...

وای به روزی که این دل سکوتش را بشکند ...

وای به روزی تمام حرفهایش را به زبان بیاورد ...

خودم هم از آن روز میترسم ...!

راستی یادم رفت بپرسم:  حالت خوب است؟؟!



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | 11:32 | نویسنده : parto |
مادرم سلام ....

امشب خیلی خوشحالم، خـــــــیـــــــلی ....

امشب به یکی از آن آرزوهایی که خودت میدانی،  رسیدم ...

خیلی خیلی خوشحالم ....

به خدا بگو :

که ممنونی دخترت را امشب خوشحال کرده است و کسانی را که مرا به آرزویم رسانده اند،  موفق کند ....

خدایا ممنونم ...

مادرم امشب هم خوشحال باش که من خوشحالم .....

خیلی خیلی خوشحالم ....



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 | 21:49 | نویسنده : parto |
سلام مادر ....

امشب خیلی دوست دارم با تو حرف بزنم و بگویم برایت خانه بدون تو چگونه است ...

ساکت و سوت و کور ....!

راستش دارد باورم میشود بعد از تو ما را هم به خاک سپرده اند ....!

تو نیستی و همه سردند با هم .....!

راست میگویند که مادر کانون خانواده است .....

مادر چراغ خانه است ....

و ما این روزها چراغ خانه یمان خاموش ....

و من تحمل میکنم تمام این رنج ها را و بی صدایی حجره هایمان را میگذارم پایه سالها سکوت به احترام تو :

مــــــادرم ....



تاريخ : جمعه چهارم مرداد 1392 | 23:44 | نویسنده : parto |
سلام مادر ...

آمدم که بپرسم :

حالت خوب است ؟

بهتر است که خوب باشی ...!

چون وقتی تو خوب باشی،  من هم خوبم ...


تاريخ : شنبه بیست و نهم تیر 1392 | 16:15 | نویسنده : parto |
سلام ...

امروزتمام پست هایوبلاگ را پشت سر هم خواندم ...!

راستش خودم هم سر در گم شدم ...!

حرفهایم یکی در میان با هم تضاد دارند !!!

یکی اندوه و غم و گله ، و دیگری عشق و امید و شکر ...!

عجب ذهن متغیری دارم من !!!

خودم هم نمیدانم چه ام ؟؟!

خوشبختم و همه را دارم و صدای شکسته شدن از قلبم نمی آید ؟؟!

و یا هیچ کس را ندارم ؟؟!

نمیدانم ؟؟!

ولی مگر میشود کسی را نداشت ؟؟!  پس خدا چه ؟؟؟

مادرم نیست ولی خدایم که هست ...

دستان مادرم نیستند ولی نسیم نوازشگر خدا که هست ...

راستش خودم هم نمیدانم چگونه است حالم ؟؟!

خدایا :

اگر گله دارم ، اگر میگویم بی مادری درد است ، اگرهمیشه یادت نمیکنم ، اگر وقتی مشکلی دارم 

در این دل بر رویت باز میشود و وقتی خوبم درش را قفل زده ام ...!

خودت ببخش ...

توخدایی ...

میدانم ، الان میگویی : تو هم بنده ام هستی !!!

ولی بدان این بنده ات روی آمدن به درگاهت را ندارد ....!

بندگی نکرده ام برایت ...

با چه رویی بیایم ؟؟!

جالب است !!! دلم راضی به اینگونه حرف زدن نیست . راحت نیست برایش که بنویسد :

خدا دیگر دوستش ندارد !!!

میدانم چرا راضی نیست ...

چون هنوز هم خدا صاحب اصلی آن است ...

پس ببخش خدایا ! این حرف هایی را که زدم فراموش کن و فقط این جمله را بخاطر بسپار هرچند کوتاه :



                                            خدا ، دوستت دارم ...!



تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر 1392 | 10:44 | نویسنده : parto |
ﮐﺎﺵ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﻊ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﮐﻨﺎﺭ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺍﺵ !!! 

 پروانه ام، مادرم ...

کودک شمع مانندت ، دارد کم کم آب میشود  ...!

کاش بودی و فوتم میکردی ...!

 قبل از تمام شدنم....



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 0:9 | نویسنده : parto |
کاش وقتی چشمهایم ابری و آماده ی باران میشد ، رعد و برقی داشت تا همگان میدانستند :

چشم هایم ، خواهند بارید ....

اما افسوس که بارش چشم ها ، بی صداترین باران است ...

اما عیبی ندارد ...!

خدا بی صداترین ها را هم خواهد شنید ...

خدایا میدانم که میشنوی صدای اشک هایی که میبارند را چون :

خودت پاکشان میکنی ...




تاريخ : یکشنبه شانزدهم تیر 1392 | 1:29 | نویسنده : parto |
عجیب است ...!

این روزها برای شکستن دلم صف کشیده اند ...! 

عیبی ندارد ....

 خدا صفتان را به هم خواهد ریخت .



تاريخ : دوشنبه دهم تیر 1392 | 4:14 | نویسنده : parto |
سلام...

 نمیدانم چرا ولی این روزها دلم برایت تنگ شده است ... 

جایت از همیشه خالی تر است ...

 این روزها دوست دارم صدها بار، هزاران بار، داد بزنم و بگویم:   دوســـــــتت دارم ...



تاريخ : شنبه هشتم تیر 1392 | 19:7 | نویسنده : parto |
من به خود میبالم :

                       

                        که در این گوشه ی دنیا به امیدی زنده ام، که فقط خود میدانم ....



تاريخ : جمعه هفتم تیر 1392 | 10:43 | نویسنده : parto |
ساعت۳شب بود که صدای تلفن،پسری رااز خواب بیدارکرد.پشت خط مادرش بود.پسر باعصبانیت گفت:چرااین وقت 

شب مرااز خواب بیدارکردی؟مادرگفت۲۵سال قبل درهمین موقع شب تومراازخواب بیدارکردی؟فقط خواستم بگویم 

تولدت مبارک.پسرازاینکه دل مادرش راشکسته بودتا صبح خوابش نبرد.صبح سراغ مادرش رفت.وقتی داخل خانه 

شدمادرش راپشت میز تلفن باشمع نیمه سوخته یافت ولی مادردیگردراین دنیانبود..



تاريخ : دوشنبه سوم تیر 1392 | 16:0 | نویسنده : parto |
سلام ...

 این بار نمیخواهم گلایه و شِکوه کنم از نبودنت..! فقط آمدم بگو یم که:


                                                ♥  دوســــــتت دارم مادرم   ♥



تاريخ : یکشنبه دوم تیر 1392 | 18:30 | نویسنده : parto |
دارم کم کم به این جمله،ایمان پیدا میکنم:

 درمقابل تقدیرخداوندمثل کودکی یکساله باش که وقتی اورا به هوا میندازی میخندد، چون ایمان دارد که تو اورا 

خواهی گرفت.



تاريخ : پنجشنبه سی ام خرداد 1392 | 0:21 | نویسنده : parto |
سلام مادر ...

سفارشم را به خدا کرده ای ؟؟!

چه سوال مسخره ای !!!

معلوم است که سفارشم را کرده ای ...

سفارشم را کرده ای که خداوند چنین انسانهایی را سر راهم قرار میدد ...

انسانهایی که شاید خودشان هم نداند اما امیدوارم میکنند به زندگی ....

آدم هایی که حرف هایشان نه از سر ترحم بلکه از روی انسانیت است ...

از صدایی هم که آرامم میکند نپرس که خدا سفارشی برایم فرستاده اش ...

آی آدم های خوب روزگار :

از همه ی شما ممنونم ....

ممنونم که زندگی ام را رنگ و رو میبخشید ...

با صدا و حرف هایتان ....

ممنونم که هستید ...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 15:39 | نویسنده : parto |
سلام...

 مدم بگویم ؛

 دارم غرق میشوم در اشک هایم ...! 

 دست هایت  را جلو بیاورم و نجاتم بده....



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 0:39 | نویسنده : parto |
مادر نمیخواهی به آرزو یم برسانیم...

برایم درد آور است که آرزو یم دیدن تو در خواب است...

برای من درد آور و برای دیگران خنده دار....!

نگذار بخنندند بر کودکت...

به بزرگی خدایت قسم...

 تاب ندارم دیگر بشکنم چون دیگر جایی برای بر هم چسباندن تکه های قلبم ندارم...!

به خوابم بیا ، نگذار بشکنم...





تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 | 0:5 | نویسنده : parto |
دلم که میگیرد نمیدانم چکار کنم ؟؟؟

گر یه کنم ؟؟؟ خود را به بی خیالی بزنم ؟؟؟ با کسی حرف بزنم تا خالی شوم ؟؟؟!

هه...! این آخری مسخره بود !!! با چه کسی حرف بزنم ؟؟؟

فکر کنم انجام دو راه اول بهتر باشد !!!

هر چند انجام آنها هم درد آور است ...

درد آور است که خود را به بی خیالی بزنم و تا آنجا که میتوانم گر یه کنم ، وقتی تو نیستی اشکهایم 

اشکهایم را پاک کنی ، مادر...

حرف هایم امشب خنده دارند ، نه ؟؟؟

خودم هم نمیدانم که چه میگویم ...!

به دل نگیر مادرم...

حالم خراب است....



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 | 23:5 | نویسنده : parto |
مادر سلام... 

امروز نیامده ام بگویم که دلم شکسته است و غمگینم...

برعکس...!

آمدم بگویم این اولین روز یست  که بعد از رفتن تو از خوشحالی نمیتوانم حتی لحظه ای بنشینم...!

باورت نمیشود....

امروز به آرزو یم رسیدم...

 امروز خوانده شدند متن هایی که برای سلطان صدا فریدون آسرایی مینوشتم توسط خود او...!

نمیدانی که چقدر خوشحالم...

امروز برای اولین بار گریه کردنم دلیلش شکسته شدن قلبم نبود...!

گر یه ام گر یه ی شوق بود ...! باورت میشود ؟!!!

مادرم پس تو هم خوشحال باش که دخترت امروز بهترین روز زندگی اش را تجربه میکند...



تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 18:44 | نویسنده : parto |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.